♥ZirRe KhaTte EhSas♥

اسمت را از تمام خاطراتم پاک خواهم کرد...اما اسمت را که روی قلبم حک شده چگونه می توان پاک کرد؟؟؟؟؟؟

شبا مستم...

کوچه ها را بلد شدم
خیابان ها را بلد شدم
ماشین ها را .... مغازه ها را ....
ولی هنوز میانه آدم ها گم می شوم
نمی دانم چرا آدم ها اینقدر پیچ در پیچند
گم شده ام،همچو کودکی که سالها پیش در یک فیلم رنگ و رو رفته ایرانی نزدیک حرم چادر مشکی مادرش را رها می ساخت و مدت ها باید می گذشت تا بتواند آن چادر را بار دیگر در دستان کوچکش گیرد.میان آدم ها گم شده ام،کاغذ مچاله شده در دستم را باز می کنم،دست خط پدرم آدم مسیر کروکی کشیده اش را نشانم می دهد، چشمانم تار می بیند بیشتر نگاه می کنم،آدرس را پیدا نمی کنم خیابان و کوچه تنهایی را در هیچ یک از میدان های شهر نمی بینم،پلاک صفا را خانه وفا را،همسایه مهربان را،حج نرفته کمک کننده به دیگران را،سکوت ظالم،فریاد مظلوم،خنده یتیم را پیدا نمی کنم،در گوشه ای می نشینم مات و مبهوت از آدرس و خیابان های تازه شهر به یاد گذشته می افتم به یاد آن روزها که آدم ها سر راست تر بودن،با یک اشاره می توان پیدایشان نمود و حال منی که سالهاست در این شهر می جولم نمی توانم آدرسی ساده را پیدا کنم.
نمی دانم آدم ها پیچ در پیچ تر شده اند یا من خنگ تر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 13:40  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

زلزله آذربایجان...

مردم عزیز ایران،مردم آذربایجان منتظر امداد سبزتان هستند...کمک های جنسی ، مالی و روحی  خودتون رو کم یا قطع نکنین...به خاطر خداااااااااا :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 0:36  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

زمان گذشت؛؛؛

و من هنوز دارم خودم را تلخ می نوشم.

و تلخی ام بی گمان تا سالها...

زیر دندان بی حوصلگیهایم باقی خواهد ماند.

 مرا ننوش...

فقط پیاله ات را خالی کن از من...

 و برو ؛؛؛

همین !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:56  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

7 اردیبهشت تولد تنها دوست و عشق ابدیم غزاله...

عشقم غرالم تولدت مبارک....بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:26  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

بخون

بهار که باشی باید با مرور روزها رنگ عوض کنی...

از سکون خسته ام میخواهم رنگ عوض کنم...

سلام دوستای عزیزم...

تصمیم گرفتم این وبلاگو ببندم و یه وبلاگ جدید با موضوع کاملا متفاوت باز کنم...

اما آدرسشو اینحا نمیگم...خودم براتون آدرس جدید رو  cm میکنم.

دلم برا این وبلاگم تنگ میشه...شاید کامل نبندم وسر زدم...

اما کمتر میام دیگه...

دلیل باز کردن یه وبلاگ با موضوع جدید اینه که دارم خودمم عوض میکنم...

دارم یه آدم دیگه میشم...

یه آدم با احساسات متفاوت...

اما همونطور پاک ...به دور از بعضی دغدغه هااا...:)

همتونو دوست دارم...


انسانهای قوی می دانند چگونه به

زندگی شان نظم دهند حتی زمانی که اشک

در چشمانشان حلقه می زند همچنان با

لبخندی روی لب می گویند " من خوب هستم"


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:44  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 


امروز دوباره دلم شکست...از همان جای قبلی...!

کاش میشد آخر اسمم نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوم...!
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"


+اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند...

+کاش میتونستم ببینم  روزی رو که فقط من تو قلبت باشم...

فقط اسم من رو لبات باشه...

فقط برای من حرف عاشقانه بزنی...

فقط من باشم کنارت.من...:((

+من خطاهاتو دیدم و نگفتم  ...

اما تو منو دیدی کنارت اما رفتی با غریبه ها....

این رسمش نبود...

+فکر میکردم در قلب تو محکوم به حبس ابدم...

یکباره جا خوردم ...

وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد...

هی تو آزادی...

وصدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...

نمیتونی پنهون کنی داغونی...
بزن زیر گریه چشات تر بشه...
هنور عاشقی و دوسش داری تو...
نشون بده اشکای جاریتووو
....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:28  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

زیر خط احساس...


یعنی تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:33  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  


به نام آفریننده ی تنهایی...

وقتی همه تنهات میذارن...

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه میخواهم

میسوزم از این دورویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه میخواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه میخواهم


عشقی که تورا نثاره ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت...


ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمیداند

راز دل خود به او مگو هرگز



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:25  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

فاصله

چقدر آسمونه شبهام شبیه نور چشماته...      

تو این دنیای عاشق کش فاصله زهر این درده...

برات تنها همین امشب غزل عاشقی سر میدم...

فردا قبل طلوع دلتنگی منم چشمامو میبندم...


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 19:44  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

کورش بزرگ

هرگز از آباد کردن دست بر مدار،که اگر از آبادانی دست برداری کشور تو روبه ویرانی خواهد گذاشت...

زیرا قائده این است،وقتی کشوری آباد نمیشود رو به ویرانی میرود...

کورش بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:24  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

نوروز91

عید نوروز مبارک...


دیگه باید از خواب زمستونی بیدار بشی...

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.


امیدوارم سال خوشی رو پیش رو داشته باشید.... جشن عید نوروز (چشن هفت سین) و چهارشنبه سوری رو بزرگ بداریم تا  این جشن های  باستانی از تقویم پاک نشوند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 17:39  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

چهارشنبه سوری

جشن چهارشنبه سوری آتش پرستی نیست....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 17:33  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  


سلام...چند دقیقه پیش که سر زده بودم به وبلاگ دوست عزیزم نازنین یه پستی گذاشته بود که اشک منو در آورد واقعا...عین حرفای من برا غزالم بود...نتونستم جلو خودمو بگیرم و(با اجازه ی نازنین) این متن زیبارو نذارم اینجا...تقدیم میکنم به غزالم...

غروبامیون هفته برسرقبریه عاشق

یه جوون میادمیزاره گلای سرخ شقایق

بیصدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه دو چشمش مثل بارون وقت دیدار

زیرلب با گریه میگه:مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونی چه جگرسوزه جدایی

تویی که نگاه پاکت مرحم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

توکه ریشه کردی با من،توی خاک بیقراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی

تو عزیزترینی اما یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون

تو سفر کردی به خورشید،رفتی اون ور دقایق

منو جا گذاشتی اینجابادلی خسته و عاشق

نمیخوام بی تو بمونم،بی تو زندگی حرومه

تو که پیش من نباشی همه چی برام تمومه

عاشق خسته و غمناک سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشق و دادمش دست تو ای خاک

نذاری تنها بمونه،همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو اروم،شب قصه گو براش باش

وغروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پاکشید از اسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دورشد اهسته وکم کم

ولی چند قدم که دورشددوباره گریه رو سر داد

روشوبرگردوند و داد زدبخدا نمیری از یاد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:10  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

valentine's day

Happy Valentine 's Day

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 20:14  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

love me

این روزا حس بدی دارم به زندگی...

یه جور حس بی حسی،نا امیدی،یاس...

حتی دیگه حس پاره کردن نوشته هام،حس پرت کردن گوشی به دیوار،حس کوبیدن در لپ تاپ رو هم ندارم...

این روزا انگار تو خوابم ،نه تلاش میکنم از این وضعیت رها شم نه میتونم بمونم و تحمل کنم.انگار از همه ی دنیا بدم میاد...

به  هرچی فکر میکنم پوچ میبینم...

حتی حس گریه کردن هم ندارم...

فقط حس میکنم عاشق شدم،براش میمیرم.دوست دارم ساعت ها بشینم و بهش فکر کنم...

اون منم.من عاشق خودم میشم...

عاشق گریه های دلسوزانه اش،عاشق خنده های بی غرور،نگاه پاکش،صدای آرومش.

اون چشای خسته ی غرق غضب...

لب های غرق خنده های سرد،یا خنده های از ته دل...

کسی که وقت طلوع صبح،میپیچه لای آغوش لحاف،تا غرق شه تو خودش.عاشق عطر تنش...

من عاشق شدم،عاشق خودم...

عاشق دختری از جنس احساس،از جنس ابرای بهاری،گاهی پر غضب گاهی عاشق باریدن...

من از تنفس هوس،از عریانی تن و روح، از صدای زوزه ی شب لابه لای نفس های تند تند هوس بیزارم...

من عاشق دختر بارانم ،عاشق بهار،عاشق موهای نرم و لختی که با یک وزش نرم باد سیلی های تند سشوار رو فراموش میکنن...

من عاشقم ،عاشق این یکرنگی کودکانه،لجبازی های شبونه،عاشقم؛عاشق این حرف گوش نکردن ها,دادزدن ها...

عاشق تنهایی هام...

آره عزیزم من عاشقم.عاشق اینم که ناشناخته بمونم برای کسانی که آزارم میدهند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

عکس های خواننده ها و رپرها....کاملا جدید.

عکس های خواننده ها و رپرها....کاملا جدید....برو ادامه ی مطلب...

Axaro save konin,age mikhayn kamel dide beshan...inja kamel dide nemishe besurat cut shode dde mishe be elate kuchkiye page....merccccc


ازم عکس میذارم براتون...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 21:11  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

 به شناسه ی فیس بوک اردلان طعمه سر بزنید....

www.facebook.com/ardalantomeh

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 18:34  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

خبر

salam ...az in be baad weblogam tavasote ajim edare mishe...man dg net nemiyaam...vali be yadetunam....

یك خبر تازه شنيدم گفتم شايد شما نشنيده باشيد سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذاریدکه بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید . ایرانی نیستید اگه اینو توی انجمن های دیگه نگید یا توی سایت و وبلاگتون درج نکنید. " وداخل اتحادتان بخشنامه نکنید



در ضمن سایت مربوطه به روی افغانستان تیک زده

حواستان باشد به روی ایران تیک بزنید


کلیک کنید


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:51  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

باز هم من...


 مرا باز هم هوایت غرق کرد...

.

.

.


مدتی است که دلم آغوش کسی را می خواهد...

اشک هایم،چشم هایم ،لب های لرزانم  فریاد بی کسی بر آوردند...

 اما دریغ از یک نگاه مهربان...

.

.

.

 

مرا از من جدا کنید ...از این قفس بیزار شده ام...

مرا از خلوتم رها کنید....از این خلوتم بیزار شده ام...

.

.

.





دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل
تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .

 

 


 

خــودم هم قبـــول دارم کـــهنه شـــده ام


آنـــقدر کــهنه کــه می شــود


روی گَردو خـــاک تنـم یــادگــاری نــوشت

...بنویس و برو ..


 


رفتنـَت ماننَـد کشیـدن نـآخنیـست...

 بـر تختـه سیـآه دلـَم....

گوشهـآیـَم رآ میگیـرَم . . .
نمیخواهـَم صدآی قـدم هـآیت رآ کـه از مـَن دور میشونَـد بشنـوم
تـو رفتـه ای و از تـُو تنهـآ خط خطـی هـآیت رآ دآرم . . .
بـه گمآنـَم , زنـگ خـورده اسـت . . .


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:23  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

tarke too...

این دروغ است
که می گویند دل به دل راه دارد...
دل من غرقه به خون است
دل او خبر ندارد...


نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست...

                    گوش کن"نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست..


بگو چه مرگته که بازم پر از حرفی...

سراپا آتیشی تو این شب برفی...

نگو بهار چی شده،پرنده ی غمگین...؟

"برای هیشکی نخون به پای هیشکی نشین...."


++خدایا...

تو تنها یکی هستی و با این حال باز تو رو فراموش میکنم....

اما  تو با وجود این همه آدم تو دنیا، چطور هیچکدومو فراموش نمیکنی...؟؟؟؟

 

++پ.ن:بچه ها یه چیزایی در مورد  م.س شنیدم...

حالم خیلی بده...دپم


 

+به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما…………

چقدر با همهء عاشقیم محزونم

و به یاد همهء خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ؛ زغم مغمومم

من صبورم اما…………..

بی دلبل از قفس کهنهء شب میترسم

بی دلیل از همهء تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ؛ از شب متروک دلم دور کند می ترسم

من صبورم اما…………….

آه………….این بغض گران صبر نمی داند چیست


++من را به تختم ببندید

وتنهایم بگذارید....

هر چقدر نالیدم وفریاد زدم

به سراغم نیایید

من دارم او را ترک میکنم

از یه دوست(نازنین)


 

دوباره سیب بچین حوا;

من خسته ام...

بگذار ازینجا هم بیرونمان کنند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:14  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

بی تو...

 

 

وقتی پا تو خاطرات دیگرون میذارم  وقتی به وبلاگای عاشقای دل خسته میرم  میبینم که چه آدمایی چه روزایی گذروندن تو روزایی که حال من اصلا خوش نبود...

تک تک اون ثانیه هارو به یاد میارم و میبینم چقدر متفاوت گذشته اون روزا برا هر کسی...

3 سال بود با پاییز قهر بودم...چون همش بهم بد می گذروند...اما امسال  آشتیم...

چون بهترین لحظه هامو تو آغوش خانوادم  چشوند...

مدت ها بود از خانواده دور افتاده بودم...

ولی با بهار قهرم...

دوستش دارم... اما نه ....

چون چیزی رو ازم گرفت که..دیگه نمی تونه برگردونه...

غزالم رو گرفت ازم...

سال هاست که عاشورا و تاسوعا هم پای زمستون و سرماست...

و از همون سالا که یادمه...عاشورا و تاسوعای هرسال منو غزال با هم بودیم و با مامانمون اینا میرفتیم دسته هارو نگاه میکردیم...

و از همون موقع ها غمگین ترین روزای عمر هرکس، باهم  به بهترین  روزا تبدیل میشد...

اونقدر میخندیدیم و باهم شاد بودیم که  غم دنیارو نمیدونستیم...

سالای آخر که گاهی جدا بیرون میرفتیم خوب یادمه...اونقدر بهم اس ام اس میزدیم  که همدیگه رو پیدا میکردیم...

تو فامیل به شوخی بهمون میگفتن دو کبوتر عاشق...

تو ازم 3 سال کوچیک بودی اما این تفاوت رو هرگز احساس نکردیم...

عاشورا و تاسوعای امسال برعکس هرسال بوی درد میده... گریم میگیره...

عاشورا تاسوعای امسال منم مثل دیگرون شده...

دیگه تو نیستی تا شادم کنی...

یادمه اونقدر باهم میگفتیم می خندیدیم که مامان دعوامون میکرد که گناه داره...

اما ما اونقدر از باهم بودن شاد بودیم که هیچ غم دنیایی  مارو خم نمیکرد...

شاید یه عده بگن دارین جور خندیدنتونو تو اون روز میدین...

اما من میگم...خدا اونقدر مهربونه که هیچوقت شادی 2 تا دختری رو که از باهم بودن خوشن رو به خاطر خندیدن تو این روزا نمیگیره...

با تو هرروزم خنده بود...این روزارو مثال زدم چون هرسال از اومدن عاشورا تاسوعا خوشحال میشدم که قراره هر روز و ساعت باهم باشیم...

بریم به احسان عمه اینا کمک کنیم...

باهم بریم دسته هارو نگاه کنیم...

اما امسال یه غم دیگه میاد سراغم...

غم اینکه باید بودی و نیستی...

غم اینکه هرسال این موقع با هم بودیم....

یا امام حسین بگو که جواب خنده هامونو ندادی...

تو که می دونستی ما بی قصد و قرض می خندیدیم...

یکی میمرد... یکی متولد میشد... اما ما حواسمون به دنیا نبود  اصلا وقتی باهم بودیم...

بی وفایی دنیا و آدماش زود از یادم میرفت تا زمانی  که پیشم بودی...

غزالم بازهم میخندم...ولی نه مثل اون روزا...

میخندم تا خندیدن از یادم نره...

میخندم چون میدونم مامان و بابام با خندیدنم بعد این همه غم و غصه که چشیدم، خوشن...

می خندم اما نه برای خوشی خودم...

میخندم تا گریه از یادم بره...

بلند میخندم تا بدونی خوبم تا خوب باشی...

این روزها من به همه چیز میخندم...

اما تنها یاد تو هست که خنده هامو یکباره از لبام محو میکنه...

غزالم با همه میخندم...

هرکی غم داره میخندونمش تا یادش بره غصه هاش اماخودم  تو دلم هرثانیه گریه  میکنم ...

چون دردت تمومی نداره...

درد نیست زخمه...

زخمی که هربار روش زهر میپاشن و من برای پنهان کردن دردش بلند بلند میخندم...

برای این نمی خندم که فراموشت کنم...

میخندم تا فراموش کنم که ندارمت دیگه....

میخندم شاید با خنده ام لبی هم به خنده باز بشه..

می خندونم تا شاید دلی رو که غم گرفته شاد کنم...

کسی اما نمیتونه دلمو شاد کنه...

چون کسی نمیتونه غمتو از دلم پاک کنه...

آخه برا پاک کردن غمت باید خاطراتتو پاک کنه...

و برا پاک کردن  خاطرات باید زندگیمو از روزگار حذف کنه...

چون از وقتی فهمیدم کیم و خاطراتم رقم خورد که با تو بودم....

تمام خاطراتم با تو بزرگ شدن...

با تو رشد کردم...

با تو نهال ...

نه...

نهال نشده خم شدم بی تو...

واما تو.... در نو نهالی شکستی...

غزالم...گاهی احساس میکنم همه ی نگاها رو به منه...احساس میکنم دلغک شدم تا بخندونم...

امامن توجه نمیکنم...

چون خندوندن مقدسه...

هرکسی می تونه بگریونه...

گاهی خودم رو عاشق نشون میدم تا فراموش کنم چه خاطره ی بدی از عاشقی داشتیم...

بخدا فقط تظاهری ابلهانه است...

اما من عاشق نیستم...هرگز هم نخواهم بود...

من اون بهارک سابق نیستم...

بوی مردار میده احساسم...

این روزا من هرکاری میکنم،فقط ادعا میکنم...

همش ادعاست...نمایش لعنتی...

شدم بازیگر داستان خودم...

نقش بهار بازی میکنم...اما بوی پاییز میده تنم...

انگارسالهاست که مردم...

تا هفت کفن پوسوندم...

بوی مردار میده احساسم...

من بی تو هیچم...

همین علف خودروی گلستان زندگی...

بی عشق نفس میکشم...

بی عشق رشد میکنم...

تنها، عکسی ام که در آیینه پیرتر میشود....

به تو محتاجم...

غزالم بخدا هنوز به همون واضحی  تو قاب قلبم چشمک می زنی...

و من هنوز به همون اندازه دوستت دارم....

بازم گله میکنم از خدا...

که تورو از لحظه هام پاک کرد...

کاش جای تو من میرفتم...

که نه وقت رفتنت بود...


++این قسمتی از شعریه که رو مزارش نوشتن....


+غزلم نه وقت سفرت بود چنین زود....

                             مادر مگو که مصلحت حق در این بود....+


+پ.ن:امروز تو دانشگاه از کلاس داشتم در میومدم  یه پسرم از اون ور میومد من ندیدم....رفتم تو بغلش....

بغل به معنای واقعی....با تمام وجود رفتم تو بغلش هاااااا.....


دیگه دستاشو برد بالا منم دستام بغل بود اونقدر بد رفتم تو بغلش که از پشتش دستام بهم میرسید....

اونقدر بگم بد رفتم بغلش که گرمای وجدشم حس کردم....

افتضاح بود....

واااای خیلی بد شد.....بعداز برخورد از خجالت مقنعه ام رو گرفتم  رو صورتم دوییدم....

سرخ شدم....

دوست طرف هم زد زیر خنده....

خیلی صحنه ی بدی شد....اگه تنظیم میکردم بپرم بغلش اینقدر خوب  نمیشد....

وااای کلی خجالت کشیدم.....


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:42  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

Tehranmusic

سلام دوستان :

اینم نرم افزار تهران موزیک یاب...

دانلود کنید و آدرس بدون فیلترتهران موزیک رو پیدا کنید.....

(و تهران موزیک رو برا همیشه داشته باشین)



دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 20:22  توسط  ♥ Baharak j0on ♥  

love

                      love me

    


نمی دونم چرا وقتی باهم روبرو میشیم تو به آسمون و من به زمین چشم می دوزم...

خدایاااااااااااااااااا....

ما دنبال چی هستیم تو این آسمون و زمینت...؟

میشه که عشق رو پیدا کرد اینجاهاااااااااا؟؟؟؟

شاید ما خیلی دوریم از هم...

 شاید به فاصله ی آسمون و زمینت؟؟؟؟

خدایا بشکن فاصله هارووو...قده  پاره ای گوشت و کاپشن و پالتو وفاصله ای اندک بین ما تا حدی که عشق به هوس آلوده نشه ....!!


+دوست دارم خدا....

 دستمو سفت بگیر  و هرگز شل نکن که اگه یه وقت لغزیدم دستم از دستت رها نشه...بیفتم....


+پ.س:برف سخت میباره...به این فکر میکنم که وقتی اومدی  حتما با آدم برفی اشتباه میگیرمت....




پ.ن:  من سکوت می شوم برای تمام دلتنگی هایم...

و آنگاه که من نگاه می شوم برای  تمام زیباییهایت...

 زیباترین لحظه را در نگاه تو تجربه می کنم...

خامی نگاهم را از تو می دزدم تا فاش نکند راز عاشقی ام را...

تو را می جویم در تمام راه ها و کوچه ها...

پلی خواهم کشید از آغوشت به آغوشم...

اولین رهگذر این پل تو خواهی بود یا من؟؟

صدای قدم هایت را میشناسم...

بوی عطر تنت را می جویم...

احساست میکنم هرجا که هستی...

دیگر بوی  عشق می دهد نقاشیهایم...

خزان دلم گویی زمستان ندیده بهار میشود...

از پا قدمیه توست که باز بهار میشوم...

سکوت میشود عشق در میانمان...

من سکوت عشق را بر بروزش صلاح می دانم...

تو شمع میشوی ومن تنها هوا میشوم...

خاموشت نمیکنم نترس...تنها بر شعله ات بوسه می زنم...

بر موج دریا سوار میشوم...تورا به یاد می آورم ...

دستان موج را میگیرم...می چرخاند مرا...

ودر ساحلی پیاده می کند مرا...چشم باز میکنم...

ساحلی هست با دریایی نا آرام...

باز که نیستی تووو...

سوار قایق سوی کجا می روی تووو؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 18:25  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

نغمه ی یک فرشته


دستانم آرام می لغزند روی گیتار...

یکصدا می خوانند ...

شبی از آسمان کم شد...

فرشته ای که در خواب ترانه می خواند...

گم شد نامش در میان خونخواران زمین...

شهر او را در خود ربود...

قلبی او را در خود شکست...

در خیابان ها می رفت...

غرق در رویای خدا...

که چه شد جدایش کردند از آسمان زیبایش..

او آخر در خواب بود...

از خدایش گله داشت....

مگر من خواستم که باشم...؟؟

گناه دیگران بر من گرفتی....مرا در قلب ها شکستی...

بگو تاوان چه را  می دهم من"...

پاهایش را روی زمین سرد می کشید...

باران گرفته بود...بوی نم خاک می آمد...

او با این بو آشنا نبود...او از جنس خاک ها نبود "اصلا"...

گیتار آوازش بلند بود...

تلخ می خواند...

او با این صدا آشنا بود...

خدا هرشب برایش این آواز را می خواند...

خدا نیز تلخ می خواند...

از فرزندان بی وفایش...

خدا از تنهایی می خواند...

خدا می خواند برایش تا بخوابد  شب را...

چه شد آواره اش کرد...در میان این سنگ ها...

باز می خواند با خود...

"خدا یا آفریدی قلبهایشان  از خاک...

 قرار نبود که  سنگ باشد...

پس چه شد حرمت شکستند..."

باران می بارید بر سرش...

احساس سرما می کرد...

کجا بود دخترک  کبریت فروش؟؟

که روشن کند نور امیدی؟

خدایا گناه او دگر چه بود؟

"خدایا بالهایم را گرفتی...

توان پرواز به پیشت را هم ندارم...

بگذار برگردم آنجا...

بخدا اینجا هوایش  خوب نیست...

هوس را عشق نام نهادند...

عشق را به بازی گرفتند...

خدایا اینجا موج دریا نیز  با هر ساحلی عشق بازی می کند...

خدایا اینجا یا تن را به پول یا  پول را به تن میدهند...

مگر تو تنشان را به آنها فروختی که حالا آنها تنشان را به هیچ  می فروشند؟..

شبی تا صبح برایم خواندی انسانت احسن الخالقین است...

خدایا این بود احسن الخالقینت؟...

عقل را دادی که ضایع کنند با هوس رانی گرگینه شان؟

سگ را شرافت دارد نام انسان نهادن..."

لباس رنگین و زیبایش رنگ شب را گرفته بود...

غم در تمام نهادش آرام گرفته بود...

بغضی در گلویش بود ...

چشم هایش بسته می شد...

هنر پاکیش  زخمی کرده بود تنش را....

با خود می نالید...

"خدایا زیستن در میان گرگان شب...

تنی آتشین می خواهد...

نه من که از جنس ابریشمم..."

پاهایش توان نداشت...

بر زمین خیس افتاد...

باران می بارید...

مردی گذ شت سیگار به لب...  او را دید...

گمان کرد دخترکیست معتاد....

سیگارش را به دست دخترک داد و آرام گذشت...

دخترک دیگر حسی نداشت...

خون پاکش را شب می مکید...

غرق در رویای سرد آفتاب....

چشم هایش آرام گرفت...

سیگار برگ در دستانش ...

زیر باران...جان داد...

هرکه می دید ترحم می کرد" اعتیاد او را نیز سوزاند...

دختر مادر خراب...

دختر غرق فساد"...

آه که هرگز نفهمیدند...

دخترک  جنگید با شب...

 تا تنش را به گرگان نفروشد...

آه که هرگز نفهمیدند...

دخترک روحش را به قیمت پاکی تنش فروخته بود....

آه که  روزگار همه را یکرنگ می سازد...

آه که گم می شوند پاکی ها....

 در میان  بازیه تلخ عروسک ها....

آه اگر...

 آن مرد دست دخترک را می گرفت ...

 جای آنکه اورا هم رنگ خود سازد....

نغمه ی گیتار قطع شد....

صدایش  گویا گرفت....

او نیز می گرید...

عوض تمام کسایی که باید برای دخترک بگریند اما ...

تار گیتار از هم گسیخت...

حتی او هم توان این همه غم را نداشت...

 

 

....."هیچکس جز دکتر تشریح جنازه پی به پاکی فرشته ی تنها نبرد "....


 

                                                                                                                    نوشته شده به قلم بهارک .م

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:26  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

اشک

اگه همه ی دنیا ابر بشه بباره....

بازم...

سرعت اشکای من از بارون هم زیاده....

بسه نبار بارون...

بذار چشام بباره....


+ دختری در باران رفت....

خاک اورا ربود...

و چشمان مادر هنوز هم می بارد....

بیشتر از ابرها....

سخت تر از باران...

و اکنون می خواند تمام وجودش با آهنگ باران...

او نمی آید هرگز...

کاش میشد زندگی را شست...

با نم نم باران...

و زیر آفتاب پهن کرد...

تا غبار تلخی ها پاک شود...

آه که زندگی تکرار تلخ  تلخیهاست ...




+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:52  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

تولد


 9 آبان تولد 19 سالگیه من...



خدایا نه خودم خواستم که به این دنیا بیام ...

و نه به این دنیا دعوت شدم....

تنها تو خواستی که من باشم...

خدایا تنها تو مسئول زندگی من هستی...

حالا که نخواسته به این دنیا قدم گذاشتم...

قول بده که هرگز تنهام نذاری....

آخه من خیلی تنهام...

این مهم ترین آرزوی منه...

تنهام نذار خداجون...

تنهام نذار...

هرگز...






تولدم مبار ک


    


9 آبان 71

ساعت15:30


بعدا نوشت:

نمی دونم چرا همیشه(تو روز تولدم) یه چیزایی میشه که  باعث می شه هرسال تو روز تولدم کلی گریه کنم...

اینبارم کلی گریه کردم...


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:0  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

غزال من...

غزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم.......................

 

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن گه دله تنگم رو شکستی ....

دروغه...

چجوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی...

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی ...

همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که... دروغه....

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم...

همه حرفاشون دروغه...

تا ابد اینجا می مونم....

بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ....

همه میگن که تو نیستی...

همه میگن که تو مردی...

همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی

دروغه...

 

**********************************

وقتی که سکوت بی تو دم میگیرد فریاد درون سینه ام میمیرد ...

با یاد بغل ها و بوسه هایت می خندم و باز گریه ام میگیرد....

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من چقدر دل تنگتم غزاله....

چرا تنها گذاشتی منووووووووو

تو که می دونستی بی تو میمیرم

ما که یک روح در 2بدن بودیم...

ما که زندگیمون با هم معنی پیدا می کرد...

بخدا  بهارت  پاییزه   بی تو....

چی شد که خاک سرد رو به آغوش من  ترجیح دادی...

تو که نه فقط مثل یه دوست  نه فقط مثل یه دختر عمه، بلکه مثل یه خواهر بودی برام

غزالم....

دلم برا بوسه هات برا بازی گرگم به هوای بچگی هامون برا خنده هات تنگ شده...

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

تو که گفتی هیچوقت تنهامون نمیذاری....

بگو چرا لحظه ی آخر غزالمو تنها گذاشتی...

چرا دستشو ول کردی تا درد بکشه...

چرا ازم گرفتیش؟مگه من جز اون کس دیگه ای داشتم که برا هم بمیریم....

چرا  من فرشته نبودم تا وقتی می افته آغوشش بگیرم؟؟

چرا من اینجا بین این همه قلبهای تنگ و سنگی ...آواره و کلافه...

اما اون  تو دامنت آروم گرفته؟؟؟؟

چرا عشقم؟؟چرا رفتی مگه منو دوست نداشتی؟؟

مگه همیشه نمیگفتی خوبه که تو رو دارم ؟

چرا پس تنهام گذاشتی؟

چرا اسمتو رو سنگا نوشتن؟

چرا جای تو باید عکستو بغل بگیرم؟

آخه تا کی باید ببینم ....

منم و رشد وجودم، سیاهی دور چشمام

منم و مرور روزا...

منم و پیری تصویره  تو آینه...

منم و چروک روی صورت...

تنها ،بی تو، اشکایی که رو صورتم آروم نداره...

اما تویی و عکست رو دیوار با لبخندی که خشک شد روی لبهات...

 

غزال من...

رفتی و من هنوز نمی دونم چرا برای دیدنت باید برم به قبرستون...

اما ندیده برگردم از اونجا...تنها حس کنم که شاید اونجایی...

هنوزم نمیتونم باور کنم اتاق قشنگت خلاصه شد تو یه اتاق تنگ و تاریک...

منم و مادرت و یه داغی که هرگز کهنه نمیشه....

تا ابد در حسرت دیدار توییم....

 

تا ابد دوستت دارم.......ببین بالاخره میام پیشت...

 

بیقرار توام در  دل  تنگم گله هاست...

آه...که بی تاب شدن عادت دل مرده هاست...

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ...

در دلم هستی  و بین من و تو فاصله هاست....

 

خدااایا تو رو به این عظمتت تو رو جون این جسم حقیرم تو رو به پاکی دریا تو رو به عالم و آدم قسمت میدم ...

 

تا زمانی که من دورم ازش، مواظب غزال من باش....

 

تقدیم به تو که از جنس باران بودی و در نو بهار زندگیت بهارت را تنها گذاشتی وخزان رابیرحمانه به او هدیه کردی....و...

رفتی و به ابر پیوستی....

 

به قلم  بهار ک

زمان حادثه:اردیبهشت89


ممنون میشم اگه با فاتحه ای روحشو شاد کنین...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 17:38  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

تنگ تنهایی من


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 14:0  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 20:22  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   | 

love

                                                                                                  

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من  ♥ ♥ ♥  دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او  ♥ ♥ ♥   آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟




+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 19:54  توسط  ♥ Baharak j0on ♥   |