
وقتی پا تو خاطرات دیگرون میذارم وقتی به وبلاگای عاشقای دل خسته میرم میبینم که چه آدمایی چه روزایی گذروندن تو روزایی که حال من اصلا خوش نبود...
تک تک اون ثانیه هارو به یاد میارم و میبینم چقدر متفاوت گذشته اون روزا برا هر کسی...
3 سال بود با پاییز قهر بودم...چون همش بهم بد می گذروند...اما امسال آشتیم...
چون بهترین لحظه هامو تو آغوش خانوادم چشوند...
مدت ها بود از خانواده دور افتاده بودم...
ولی با بهار قهرم...
دوستش دارم... اما نه ....
چون چیزی رو ازم گرفت که..دیگه نمی تونه برگردونه...
غزالم رو گرفت ازم...
سال هاست که عاشورا و تاسوعا هم پای زمستون و سرماست...
و از همون سالا که یادمه...عاشورا و تاسوعای هرسال منو غزال با هم بودیم و با مامانمون اینا میرفتیم دسته هارو نگاه میکردیم...
و از همون موقع ها غمگین ترین روزای عمر هرکس، باهم به بهترین روزا تبدیل میشد...
اونقدر میخندیدیم و باهم شاد بودیم که غم دنیارو نمیدونستیم...
سالای آخر که گاهی جدا بیرون میرفتیم خوب یادمه...اونقدر بهم اس ام اس میزدیم که همدیگه رو پیدا میکردیم...
تو فامیل به شوخی بهمون میگفتن دو کبوتر عاشق...
تو ازم 3 سال کوچیک بودی اما این تفاوت رو هرگز احساس نکردیم...
عاشورا و تاسوعای امسال برعکس هرسال بوی درد میده... گریم میگیره...
عاشورا تاسوعای امسال منم مثل دیگرون شده...
دیگه تو نیستی تا شادم کنی...
یادمه اونقدر باهم میگفتیم می خندیدیم که مامان دعوامون میکرد که گناه داره...
اما ما اونقدر از باهم بودن شاد بودیم که هیچ غم دنیایی مارو خم نمیکرد...
شاید یه عده بگن دارین جور خندیدنتونو تو اون روز میدین...
اما من میگم...خدا اونقدر مهربونه که هیچوقت شادی 2 تا دختری رو که از باهم بودن خوشن رو به خاطر خندیدن تو این روزا نمیگیره...
با تو هرروزم خنده بود...این روزارو مثال زدم چون هرسال از اومدن عاشورا تاسوعا خوشحال میشدم که قراره هر روز و ساعت باهم باشیم...
بریم به احسان عمه اینا کمک کنیم...
باهم بریم دسته هارو نگاه کنیم...
اما امسال یه غم دیگه میاد سراغم...
غم اینکه باید بودی و نیستی...
غم اینکه هرسال این موقع با هم بودیم....
یا امام حسین بگو که جواب خنده هامونو ندادی...
تو که می دونستی ما بی قصد و قرض می خندیدیم...
یکی میمرد... یکی متولد میشد... اما ما حواسمون به دنیا نبود اصلا وقتی باهم بودیم...
بی وفایی دنیا و آدماش زود از یادم میرفت تا زمانی که پیشم بودی...
غزالم بازهم میخندم...ولی نه مثل اون روزا...
میخندم تا خندیدن از یادم نره...
میخندم چون میدونم مامان و بابام با خندیدنم بعد این همه غم و غصه که چشیدم، خوشن...
می خندم اما نه برای خوشی خودم...
میخندم تا گریه از یادم بره...
بلند میخندم تا بدونی خوبم تا خوب باشی...
این روزها من به همه چیز میخندم...
اما تنها یاد تو هست که خنده هامو یکباره از لبام محو میکنه...
غزالم با همه میخندم...
هرکی غم داره میخندونمش تا یادش بره غصه هاش اماخودم تو دلم هرثانیه گریه میکنم ...
چون دردت تمومی نداره...
درد نیست زخمه...
زخمی که هربار روش زهر میپاشن و من برای پنهان کردن دردش بلند بلند میخندم...
برای این نمی خندم که فراموشت کنم...
میخندم تا فراموش کنم که ندارمت دیگه....
میخندم شاید با خنده ام لبی هم به خنده باز بشه..
می خندونم تا شاید دلی رو که غم گرفته شاد کنم...
کسی اما نمیتونه دلمو شاد کنه...
چون کسی نمیتونه غمتو از دلم پاک کنه...
آخه برا پاک کردن غمت باید خاطراتتو پاک کنه...
و برا پاک کردن خاطرات باید زندگیمو از روزگار حذف کنه...
چون از وقتی فهمیدم کیم و خاطراتم رقم خورد که با تو بودم....
تمام خاطراتم با تو بزرگ شدن...
با تو رشد کردم...
با تو نهال ...
نه...
نهال نشده خم شدم بی تو...
واما تو.... در نو نهالی شکستی...
غزالم...گاهی احساس میکنم همه ی نگاها رو به منه...احساس میکنم دلغک شدم تا بخندونم...
امامن توجه نمیکنم...
چون خندوندن مقدسه...
هرکسی می تونه بگریونه...
گاهی خودم رو عاشق نشون میدم تا فراموش کنم چه خاطره ی بدی از عاشقی داشتیم...
بخدا فقط تظاهری ابلهانه است...
اما من عاشق نیستم...هرگز هم نخواهم بود...
من اون بهارک سابق نیستم...
بوی مردار میده احساسم...
این روزا من هرکاری میکنم،فقط ادعا میکنم...
همش ادعاست...نمایش لعنتی...
شدم بازیگر داستان خودم...
نقش بهار بازی میکنم...اما بوی پاییز میده تنم...
انگارسالهاست که مردم...
تا هفت کفن پوسوندم...
بوی مردار میده احساسم...
من بی تو هیچم...
همین علف خودروی گلستان زندگی...
بی عشق نفس میکشم...
بی عشق رشد میکنم...
تنها، عکسی ام که در آیینه پیرتر میشود....
به تو محتاجم...
غزالم بخدا هنوز به همون واضحی تو قاب قلبم چشمک می زنی...
و من هنوز به همون اندازه دوستت دارم....
بازم گله میکنم از خدا...
که تورو از لحظه هام پاک کرد...
کاش جای تو من میرفتم...
که نه وقت رفتنت بود...
++این قسمتی از شعریه که رو مزارش نوشتن....
+غزلم نه وقت سفرت بود چنین زود....
مادر مگو که مصلحت حق در این بود....+

+پ.ن:امروز تو دانشگاه از کلاس داشتم در میومدم یه پسرم از اون ور میومد من ندیدم....رفتم تو بغلش....
بغل به معنای واقعی....با تمام وجود رفتم تو بغلش هاااااا.....
دیگه دستاشو برد بالا منم دستام بغل بود اونقدر بد رفتم تو بغلش که از پشتش دستام بهم میرسید....
اونقدر بگم بد رفتم بغلش که گرمای وجدشم حس کردم....
افتضاح بود....
واااای خیلی بد شد.....بعداز برخورد از خجالت مقنعه ام رو گرفتم رو صورتم دوییدم....
سرخ شدم....
دوست طرف هم زد زیر خنده....
خیلی صحنه ی بدی شد....اگه تنظیم میکردم بپرم بغلش اینقدر خوب نمیشد....
وااای کلی خجالت کشیدم.....